رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بدون عنوان

این گلدونم خیلی گرون شده  اسمش افوربیا هست از دکتر رسا کادو گرفتم حالا یه دونه خیلی بزرگترش رو دارم مادر این هست این بچه اون بود  الان تو گل خونه هست چند روز دیگه میارمش خونه      اینم درخته پرتغالم ببین چقدر میوه داده  اینم میوه دل من ...
14 آذر 1391

خبر خوش

 امروز صبح برای رادوینم حریره بادوم درست کردم  خوابش میومد  فقط 3 تا قاشق خورد بعد رفتم براش اب اوردم همیشه با فنجون بهش اب میدم دیدم  تق تق داره صدا میده   باورم نمیشد که مروارید دار شده ولی خیلی پایین از رو لثه هنوز مشخص نیست  وقتی لبه فنجون رو که به لثه فشار میداد لثه ها میرفتن پایین بعد صدای دندونش میومد دیگه باید به فکر جشن دندونی باشم تولد بابایی 23 اذره میخوام تو اون روز مهمونی بدم  امروز دیگه باید برنامه ریزی رو شروع کنم به همه فامیل و دوست اس مس شعر دندونی دادم همه خوشحال شدن . اول به بابا جون خبر دادم سریع از اداره اومد خونه شیرینی گرفته بود خیلی خوشحال شد    ساعت 10:35 دقیقه متوج...
14 آذر 1391

اندر احوالات ما

 دیشب تا صبح  بابایی 3 دفعه پاشود پ.شکت رو عوض کرد ممنون بابای مهربون   امروز صبح  دیدم خیلی بهتر شدی  کلی خوشحال شدم   بعد برات سوپ گذاشتم (کرفس و برنج نیم دونه و سیب زمینی و اب ماهیچه) از دفعه قبل خیلی بهتر خوردی  مامان ساتیار جون  سایت دکتر پرفسور سلطان زاده رو معرفی کرد که خیلی خیلی از ممنونم  نوشته بود کودک خود را خوابیده غذا ندید منم تصمیم گرفتم که صندلی غذات که اول تاب بود رو  با  بابایی تبدیل به صندلی غذا کردیم  اوردم تو اشپزخونه و جز  صندلیهای ما شد        از خدا دیگر هیچ نمیخواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ، رویایم را میخواستم ک...
13 آذر 1391

روزهای سخت و دردناک

 امروز مامان پارمین زنگ زد و گفت بیا بریم پلیس +10 گواهینامه ام رو تمدید کنم منم اماده شدم تا خواستم از خونه در بیام   جات و کثیف کردی وایییییییییییییییییییییییی از درد سوختگی فقط جیغ میزدی منم گذاشته بودمت تو اغوشی تا در بیارمت از حال رفته بودی  من همزمان با تو گریه میکردم  نمی دونستم چی کنم  هل شده بودم سریع شستمت و دست و پاهای کوچولوت از درد می لرزید خیلی دلم سوخت .  کرم کالاندولا رو زدم و پوشکت کردم از هولم گوشی رو جا گذاشتم بابایی خیلی نگران شده بود . تو مسیر برگشت  دیدم پسری داره بابایی پیرش رو میزنه  تو خیابون گریه ام گرفته بود  بیچاره همین پلیس اومد همون پدر پیرش گفت اقا هیچی نیست یه کمی ع...
12 آذر 1391

واکسن 6 ماهگیت

 دیروز صبح ساعت 10 با بابایی و مامان جون رفتیم  بهداشت خیابون ولیعصر  برای واکسن . اول قد و وزنت کرد قدت همون 70 وزنت هم 8:400 ولی 400 گرم لباس کم کرد . گفتن که رشد زیادی نکرده هنوز هم از اون خط مشکی بالاتر هستی ولی کمی سقوط داشتی خیلی ناراحت شدم گفت بخاطر درد دندون هست هنوز هم جز عالی ها هست نگران نباشید. :(   بعد گفتن که نخود فرنگی تو سوپ نریزم ضرر داره بعد از این مسواکهای نرم و انگشتی دادن که رو لثه هات بکشم دردش کمتر بشه خواستم از این ژلهای تسکین دهنده بگیرم ولی گفتن که بهتره نگیری چون شیمیایی هستن همون لثه گیری که توش اب داره رو بزار فریزر  یخ بزنه بعد بهش بده  این کارو کردم ولی چون تو  دستت میگیر...
12 آذر 1391

نیم سالگیت مبارک

 قربون پسر نازم بشم امروز قند عسل من  6 ماهگیش تموم شد خیلی خوشحالم . که داره  بزرگ شدنت رو می بینم. چند روزی بود که تو فکر این بودم که ازت عکس پاییزه بگیرم  امروز بهترین فرصت بود که با بابایی بریم  پیک نیک و ازت عکسهای خوشگل بگیرم اول شمال رو انتخاب کردیم که هم ماهی بگیریم هم عکس ولی من  ساعت 10 صبح تازه از خواب بیدار شده بودم دیر شده بود و و جاده الموت رو انتخاب کردیم  به مامی جون گفتیم اونا هم اومدن (بابا بزرگت (بابای من) دیروز بازنشسته شد و دیگه تموم وقتش رو با شما سرگم میشه) تبریک میگیم ))  ناهار رو خونه خوردیم بابا جون برامون غذای خوشمزه گذاشته بود دستش درد نکنه خیلی  کمکم میکنه.  بعد &...
10 آذر 1391

تقدیم به تو که بهترینی

 دیروز فهیمه جون  دوستم  زنگ زد من رو برای سفره نذری دعوت کرد.  من دیگه دیدم که اگه بخوام ببرمت برام مشکل میشه اونجا  طاقت نیاری و شلوغ هست گذاشتمت پیش بابایی .  تقریبا 2 ساعتی گذشته بود که بابایی زنگ زد و گفت اصلا بند نمیشه پشت تلفن فقط صدای گریه تو میومد اصلا متوجه نشدم بابایی چی گفت. به بابایی گفتم فقط رادوین رو اماده کن سریع از خونه بیارش بیرون . نمیدونی  تو دلم چی گذشت یه حال بدی داشتم    دیگه هیچ وقت هیچ وقت تنهات نمی زارن  یا جایی نمیرم یا با خودم میبرمت  وقتی بابایی اوردت  گوشه چشمت همه اشک بود و یه تیکه از اشکات خشک شده بود  دیگه هیچ وقت اون اشکت رو نبینم .  وقت...
8 آذر 1391